حکایت 5

                  حکايت پنجم  



ناخدا ترسي را شنيدم كه همه روزخسبيدي وچون شب در آمدي، بر ديوار خا نة مردمان شدي و هر چه باب دندان بودي، ربودي.

قطعه:

يكي مي كوفت درب ! خانه ام دوش
كه: «بارت مي برم بي اجر و بي مزد
اگر در واكني منّت پذيرم»
بگفتم: «كيستي؟» گفتا: «منم،دزد!»

في الجمله مرا رگ امر به معروف و نهي از منكر بجنبيد. وقتي، آستينش گرفتم كه: شرم نداري كه شام تاريك از بهر غارت به خانة مردمان درآيي؟ گفت: شرم دارم كه شب مي روم وگرني چون فلان كا سب، به روز روشن راه مردمان مي زدم !

قطعه:

اي دوست، نيش سوزن ما را مكن قياس
با كا سبي كه تير جگر دوز مي زند
فرق است بين حضرت ايشان ومن، كه من
راهي كه شام مي زنم، او روز مي زند!

حکایت 4

خب بالا خره این تعطیلات ملال آور هم تمام شد وما توانستیم دوباره به دنیای پر هیجان اینترنت برگردیم پس با عرض پوزش از تمامی دوستانی که منتظر مطلب جدید بودند حکایت چهارم از مجمومه حکایت های شش گانه را تقدیم می کنم

حكايت چهارم



تازه دامادي، متعلّقه به ورزشگاه فرستاد فراگيري كا راته را! چندان كه منعش كردم، سودي نكرد؛ كه گفته اند: «شيئان لا سود فيه : نصيحه الدّماويد الا خير(!) واستماع المواعيد الكبير!» يعني دو چيز، بي حاصل است: نصيحت نو دامادان گفتن و وعدة بزرگان شنفتن!

قطعه:

حساب كيسه نگهدار، اي كه همسر را
به صد اميد فرستاده اي به ورزشگاه
حقوق، خرج «عطينا» مكن كه ضعف ريال
چو مفلسان به تكدّي نشاندت در راه

پس از چندي شنيدم با همسر مشاجره و مناظره در پيوسته و ضعيفه، به يك ضربه، دندان پيشين اش شكسته !

قطعه:

مار گيري به خانه ماري برد
مار پيچيد وقصد جانش كرد
گفتم: اين را اگر كه عقلي بود
مار در آستين نمي پرورد !

باري به حكم دوستي به عيادتش رفتم. ديدمش مدهوش و نيمه جان در بستر افتاده و انبان دارو بالاي سر نهاده، بر خرابي حالش رقت آوردم. شنيدم كه زير لب زمزمه مي كرد. گوش نزديك بردم. مي گفت:

شعر:

چنان لا مروت مرا زد به مشت
كه گويي نموده مرا قصد كشت
زن لاغرو قاتق نان بود
چو گردد قوي، قاتل جان شود!
مكن همسري با دلاور زنان
كه چون من شوي دست بر سر زنان!