یک شعر تازه
ضمن تشکر از دوستان و همشهریانی که با نظریات زیبا سازنده و دلگرم کننده ی خود ما را در ارائه مطالبی هر چه بهتر یاری می کنند و ضمن پوزش از وقفه ای که در آپدیت مطالب ایجاد شد در این پست به سراغ یک شعر زیبا از یک شاعر جوان همشهری می رویم که قرار است انشاا.. این روزها اولین کتاب شعر خود را چاپ نمایند. راستی در مورد اشعار نظر یادتون نره .
در انتظار تو
به انتظار تو روزها و شب ها را جذر می گرفتم
دلتنگی ها را تفریق می کردم
امید را به توان می رساندم
و با اشتیاق مجموع آرزوهایم را نظاره می کردم
اینک تو اینجائی ای مهربان شکوهمند !
و در رخ تو خدا را شکر می گویم.
دستانمان
من اینجا هستم در کنارت
حُرم دستانم را دریاب
و چشمهایم که هزاران کلام ناگفته با تو را هجی می کند.
تپش قبلت را می شنوم
تو رها گشته ای از یاس و دلهره
من رها گشتم از عفریت تشویش و نومیدی
ما بهم رسیدیم
دستانت
دستانم
چشمهایمان به قتلگاه می برد تکرار بیهوده روز و شب عنکبوتی را
ماه خورشید و ستارگان نظاره گر خوشبختی ما هستند.
( از طلوع)
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم دی ۱۳۸۹ ساعت 23:50 توسط مسیب جوزی
|
این وبلاگ صرفا جهت ابراز عقیده شخصی ایجاد شده ویک تریبون آزادی است برای حرفهای شما من در این وبلاگ سعی خواهم نمود مطالب متنوعی را برای شما به ارمغان بیاورم .